X
تبلیغات
چقدر خوش گذشت بهمون... .

چقدر خوش گذشت بهمون... .

خاطرات سوم کامپیوتر91-92

پست ثابت

آخرین سال تحصیلی بهترین سال تحصیلی من و فکر میکنم هممون شد.به خاطر همین تصمیم گرفتم خاطراتمون رو تا جایی که یادم هست و برام جالب بود بنویسم.

امیدوارم که این وب حداقل سالها بعد مارو به یاد روزای خوبی که باهم داشتیم بندازه.

.

.

.

دوستتون دارم.

مریم.پ

[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 22:58 ] [ مریم ] [ ]

دعوای سارا توی اتوبوس

واقعا چرااااا؟؟؟؟؟؟؟

واقعا  که.. مردم ما خیلی عصبی شدن ان قدر که دیگه تحمل یه  ثانیه کنار هم وایسادن رو هم ندارن..

امروز تو اتوبوس  خیلی شلوغ بود واسه همین همه به هم دیگه چسبیده بودند جا نبود

از اونجایی که صبر وحوصله ی بعضیا خیلی بالاست!!!!یه دعوای حسابی  راه افتاد(جاتون خیلی خالی بود همگی)

دوستم کیفش خیلی سنگین بود یعنی همیشه سنگینه از بس درس میخونه همه کتابی تو کیفش جا میشه.

تو اتوبوس همین دوستم چسبیده بود به یه خانوم 50 ساله که خیلی هم ادعاش میشد.انموقع کیفش هی میخورد به کمره این خانومه

بعد چند بار خانومه صداش در اومد که کیفتو بردار مگه تیکه اجر انداختی توکیفت که اینقدر سنگینه و با دستش یکی زد به پهلوی دوستم

اونم صداش دراومد که یعنی چی؟؟؟چرا همچین میکنی خانوم؟؟؟اونم شروع کرد به فحش دادنو بد بیراه گفتن به دوستم

ولی از اونجایی که سارا اصلا اهل کم اوردن نیس جوابشو خوب میداد تا جایی که خانومه جدی شد گفت (دهنتو ببند میزنم تو دهنتو؟؟)اونم گفت :غلط می کنی زنه هم نامردی نکردو یکی خابوند تو گوش سارا.

خلاصه تا زد تو دهنش سارام یکی کوفت تو دهن خانومه .

بعد شروع کردن به زدن همدیگه دونفر سارا رو گرفته بودند یه نفر هم اون زنه رو.

صحنه جالبی بود چون زنه  دستاشو گرفته بودند ،سارابا پاهاش لگد میزد.

اینقدر به هم فحش دادند و دعوا کردند تا اینکه سارا دیگه پیاده شد  ورفت اون زنه هم واسه خودش هی فحش میداد(خیلی بی نزاکت بود این زنه).

منم تو بغل مریم از خنده روده بر شده بودم ومریم هی میخواست از سارا دفاع کنه ولی ماشااله سارا خودش یه تنه حریف بود  خوب حال این پیرزنه رو گرفت.

واقعا صحنه ی به یادموندنی و جالبی بود .جای همه ی شما خالی بود مخصوصا مریم که از خنده غش کنه.

سارا واقعا بهت تبریک میگم چون تونستی روی یه  ادم  زور و از خود راضی رو کم کنی ..

دمت گرم عزیزم

تورو خدا یکم صبر و حوصلتونو زیاد کنید تا باعث یه همچین اتفاقاتی اونم تو انذار عمومی نشید.

 

این داستانو من به زبان زهرا نوشتم که اونم تو وبلاگ شیش تایی ها نوشته بود

[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 14:44 ] [ مریم ] [ ]

ی مرغ نازی داشتم

آآآآآآآآآآآی خدا چه روزایی بود

الکی سرکلاس خوش بودیم و میخندیدیم.یهو میدیدی به ی چیز الکی لوس و بی مزه تا ظهر می خندیدیم.

توی یکی از همین روزای خوش  گذرونی مون.سرکلاس شبکه که اون جاهم مثه برنامه سازی دوتا گروه شده بودیم ، شیما ی اهنگ جدید حفظ کرده بود:

ی مرغ نازی داشتم

خوب نگهش نداشتم

روباهه اومدو بردش

...

روی سکوی دم تخته وایت برد داشت می خوند و اصلا حواسش به دورو برش نبود داشت به سقف نگاه می کرد و دست میزد و میخوند ماهم این پایین داشتیم از خنده می مردیم که دبیرمون اومد تو کلاس ما همچنان که دست میزدیم و می خندیدیم و باشیما همراهی می کردیم دبیرمون مارو دید شیما یکم دیر فهمید که خاانم ع اومده سرکلاس.دیگه شیمارو تو اون حالت دید که داره اواز میخونه بعد بهمون گفت که ی کاری بکنین که حداقل بهتون بگن حالت عادی دارین... .

اون روز تا ظهر فقط میخندیدیم.و خانم ع حسابی حرص می خورد که سرامتحان یه ذره هم کمک نمیکنم میافتین و این حرفا.

این قد حرص میخورد از دست ماوگروه ما توی این یک سال که توی تمام عمرش حرص نخورده بود!!‌

[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 14:35 ] [ مریم ] [ ]

نوودل

این خاطره مربوط به گروه شیش تایی ها که من و مریم.ت و یسری و سارا.پ و زهرا و مرضیه عضوش بودیم... .

یه روزی کیما.ر از گروه شیما اینا نودل اورده بود مدرسه که ناهار نوش جان کنن.منو ساراو مرضیه و زهرا و مریم تو کلاس موندیم موقع زنگ تفریح.یکم زیادی از این نودلا بی اجازه نوش جون کردیم که خیلی هم چسبید.

(کیمیا خسیس قرارشد ی روز دیگه براموون بیاره که نیاورد)

بعد که اینا اومدن بالا ماهمه فرار کردیم تو قبر خودمون.(پشت در کارگاه کامپیوترمون)

اما خوب اونام غذاشون رو میخواستن دیگه.ما کلی ترسیدیم از اینکه حالا میکشنمون.کاریمون نداشتن فقط ی خورده کتکمون زدن و البته فحش دادن.

اما واقعا خوش مزه بوداااا.

[ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 ] [ 16:11 ] [ مریم ] [ ]

تشکیل Just Us همانا و شر شدن و کتک خوردنمون همانا... .

توی مدرسه منت به سرمون نهادن و بردنمون اردووووو... .

اونم چه اردویی... .

ای شیما.بگم خدا چکارت نکنه دختر... .دنده که به خاره همینه دیگه... .

خب حالا توی راه رفتن که تو اتوبوس شعر +18می خوندیم که هیچی(عمو سبزی فروش؟بله... .)

توی خود محیط اردو بعد صرف صبحانه و تاب بازی و الاکلنگ و بچه بازی داشتیم برمیگشتیم که پول برداریم بریم قایق سواری.توی راه یه دختر از یه مدرسه دیگه فحش داد که شیما پرید بهشو گلاویز شدن ماهم جداشون کردیم و ختم به خیر شد.

بعداز قایق سواری رفتیم ترامبولینگ (فکرکنم همین طوری نوشته میشه) خوب بازی کردیم و خسته و رفته داشتیم برمیگشتیم که بازم این شیما کارو خراب کرد.

توی جایی که هم غریب بودیم و هم تنها به ی دختره از همون دوستای دختر اولی که فحش داد از قصد تنه زد... .دختر پرید به شیما و شیما هم پرید به دختره.ماهم پنج شیش تا و اونا ده دوازده نفر. :-(

حالا جداشون کردیم.اصن ی وضعی بودااا حرفا به هم میزدن ی چیزی هم به +18 بدهکار... . واااای

بعد از اینکه جداشدن ی کنار وایسادیم که شیما مقنعه اش رو درست کنه که یهو دیدم فقط منو شیما موندیم و همه فرارو به قرار ترجیح دادن!!!

به شیما گفتم شیما بدبخت شدیم.فقط منو تو موندیم.شیماچی هم فکر کرد دعوا دیگه تموم شد گفت نه بابا دیگه کاری مون ندارن.که دوباره دختره فحش داد

من بی نوایان اومدم جلوشو بگیرم که دوباره دعوا نکنن به من فحش داد و پرید مقنعه ام رو کشید.خب دیگه منم اروم ننشستم که حالا مابزن اون بزن ما بزن اونا بزن.خدا اخه دو نفر ادم چجوری از پس 10 دوازده نفر ادم بر بیان ولی خوب زدیم چون ماهم خداروشکر کم وحشی نیستیم.ک اومدن جدامون کردن.من که تاچند وقت برس به موهام نمیتونستم بکشم بسکه موهام درد میکرد و یه جای خش هم روصورتم بوود.شیما هم که از بس لگد تو شکمش خورده بود تا چن وقت دل درد داشت.اینم از بهترین(!!!!)خاطرات گروه Just Us مون!!!!
[ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 ] [ 16:6 ] [ مریم ] [ ]

چی شد که Just us پدید اومد؟؟؟

بیکاری و درس نخوندن چه به سر آدم میاره به خدا.

دو زنگ آخر سر کلاس برنامه سازی نشسته بودیم و طبق معمول به بهونه ی  اینکه خانوم زنگ اخره و حوصله نداریم و ایناا نشتیم با بچه ها به حرف زدن

سر برنامه سازی دوتاگروه میشدیم.یادتونه که ؟؟؟

گروه Bبود که بچه های Just Usهمه به جز مریم.خ و بهاره توش بودن با صدف و سودابه.

نشستیم به حرف زدن که رسیدیم به اینکه ی گروهی تشکیل بدیم که همه جا باهم باشیم و هوای همدیگه رو داشته باشیم و این قدر حرف زدیم که رسیدیم به اینکه اسم گروهمون Just Usباشه .ماهم مثه این ندید پدیدا قرارا گذاشتیم که همدیگرو دیدیم چطوری سلام کنیم و این حرفا... . یادش بخیر

دیگه بعد اون روز هممون فکر کردیم حالا دیگه دنیا مال ماست چون یعنی پشت هم دیگه ایم. اما واقعا تو خوشی ها باهم بودیم اما... .

این قد پررو شدیم که تو مدرسه هم دنبال شر میگشتیم.

این مقدمه ی یاقی شدنمون بود

که ی خاطره دیگه مربوط به اینو تعریف می کنم.

[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 23:6 ] [ مریم ] [ ]

معرفی برو بچ

اول بچه های کلاس رو معرفی می کنم.

بچه های گل کلاس گروه just us:

مریم.پ

مریم.ت

زهرا

یسری

سارا.پ

مرضیه

شیما

کیمیا.ر

مریم.ت

بهاره

غزاله

خدیجه

گروهی چهار نفری بچه خرخونا که اصولا باما لج بودن(واقعا چرا؟؟):

صدف

سودابه

کیمیا.ق

المیرا

گروه پنج نفره ی کلاس که باهم کلا در جنگ و دعوا بودن:

فاطمه

منیره

سارا.ح

عاطفه

سیمین

(راستی عاشق هم بودن!!!)

از بین این 21 نفر گروه Just Us گل سرسبد و شیطون کلاس بود.

خوب بودیم چون پایه بودیم هم واسه شر درست کردن و هم واسه شیطونی و از زیر درس در رفتن.

[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 23:4 ] [ مریم ] [ ]